تاملی در حقایق ایران باستان

از لاشار
پرش به ناوبری پرش به جستجو

تاملی در حقایق ایران باستان[ویرایش]

لوح میخی با متن اصلی

متن نوشته[ویرایش]

"Dârayavau? x?âyathiya vazraka x?âyathiya x?â- yâthiânâm x?âyathiya dahyunâm Vi?tâspahy- a puça Haxâmani?iya hya imam taçaram akunau ?"



تاريخ هر ملتي بيان كننده سير تحول آن ملت در طي قرون و اعصار است. هر ملت مترقي با پشتوانه تاريخي خود همواره راه ترقي را پيموده است. هر نسلي وظيفه دارد تا آنچه را كه مي داند به نسل بعدي منتقل كند.آنها داشته هاي مانند فرهنگ، ادب، هنر، تاريخ و رسوم را بايد به نسل بعدي منتقل كنند. همه داده هاي به طرق مختلف از نسلي به نسل ديگر منتقل مي شوند. زبان با شنيدن و آموختن، فرهنگ با جاري شدن آن و مشاهده فرد و تاريخ با شنيدن و خواندن منتقل مي شوند. در همه ي جابه جايي هاي بين نسلي آموزش نقش به سزايي دارد. مدرسه و نظام آموزشي نقش بسيار حساسي در اين جابه جايي بر عهده دارند. آن چه را كه قصد دارم در اين چند سطور به آن به پردازم، صحت داده هاي تاريخي ما است كه به ما منتقل شده و ما آنها را به فرزندانمان منتقل خواهيم كرد. تاريخ ايران باستان يكي از پر رمز و رازترين حوادث بشري است. در ايران شاهان زيادي بر مسند قدرت بوده اند. بسياري از آنها نام نيك از خود به جاي گذاشته اند و خيل عظيمي از شاهان نام بد خود را بر تارك دنيا ثبت كرده اند. امروز مي خواهم با نگاهي با متن كتيبه داريوش و محتواي آن چند سوال اساسي كه هنوز بي پاسخ مانده اند، حد اقل براي من، را بيان كنم. گر چه من خود را در زمينه تاريخ كم اطلاع مي دانم ولي حداقل با همان اطلاعات كم اين چند سوال براي من پيش آمده است. لطفا به متن كتيبه اي از داريوش اول دقت كنيد : "داریوش شاه می گوید: «آن گاه، من از بابل دور شدم، به سرزمین ماد رفتم، آن گاه که من به سرزمین ماد رسیدم، شهری به نام کوندورو، در سرزمین ماد، در آن جا، فرورتی که خود را در سرزمین ماد شاه می خواند، با سپاه اش به سوی من، برای نبرد رفت، آن گاه ما به نبرد پرداختیم، اهوره مزدا مرا پایید، به خواست اهوره مزدا من کاملا سپاه فرورتی را شکست دادم، ۲۵ روز از ماه آدوکنیشه گذشته بود، بدین سان ما به نبرد پرداختیم». داریوش شاه می گوید: «آن گاه، فرورتی با اندکی از سواران اش گریخت، مردمی به نام رغا، در سرزمین ماد، او تا آن جا رفت، آن گاه من سپاهی را به دنبال او فرستادم، فرورتی دستگیر شد، به سوی من آورده شد، بینی، گوش ها، زبان او را بریدم و یک چشم اش را درآوردم، بر درگاه من، او در زنجیر نمایش داده شد، تمام مردم او را دیدند، سپس، در اکباتان تیر به مقعد او فرو کردم و در دژ، در اکباتان، به دار آویخت". (پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ۲۲۸، ۲۲۹ و ۲۳۳) اين فرد كيست؟ يك قاتل، يك رواني بيمار، يك فاتح سرمست از پيروزي ؟ من چندين و چندين بار اين نوشته را خواندم و هر بار با خواندن آن متاثر شدم. كسي كه ايرانيان درباره اوبسيار گفته اند آيا هرگز يكي از اين مداحان آن شاه مرده به خود زحمت خواندن يك بار اين كتيبه ها و ترجمه آنها را به خود داده است؟ آيا هرگز كسي كه او را پادشاه بزرگ ايران مي خوانند به اين نوشته ها نظري افكنده اند؟ به نمونه ي ديگري توجه كنيد: «گروه هایی که همگی شورشی بودند، روز بیست و دوم از ماه آراهسمه، آن ها نبرد را آغاز کردند، در آن حال، ارخه که دروغ می گفت که: من نبوکد نصر پسر نبونید هستم، دستگیر شد و بزرگانی که با او بودند با او دستگیر شدند. من تصمیم گرفتم که ارخه و بزرگانی را که با او بودند روی تیر نوک تیز بگذارند. آن گاه ارخه و مردانی که وفا داران اصلی او بودند، در بابل تیر به مقعدشان فرو شد. در کل کشتگان و بازماندگان سپاه ارخه ۲۴۹۷ تن بودند». (پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ۲۴۴) اين همه يكي ديگر از ددمنشي هاي اين پادشاه پارسي است. كسي كه او را دادگر مي دانند، آيا اين نوشته ها را ديده است؟ آيا كسي كه اسيران را به فجيع ترين روش به قتل مي رساند و سپس مثله مي كند آيا شايسته لقب كبير است؟ همه اينها تاكيدي است بر اينكه اطاعات تاريخي ايران باستان بسيار مرموز و گمراه كننده است. ممكن است يك قاتل به اسطوره اخلاق تبديل شود و يك بخت برگشته به شيطان و اهريمن مانند شود. نكته ي ديگري كه بايد در پايان اين نوشته بر روي آن تاكيد كنم كه داريوش، كوروش ، خشايارشا و ... حال در ميان ما نيستند و بر ايران حكمراني نمي كنند، پس به مدح و ذم نياز ندارند بلكه ما بايد آنها را به عنوان حقايق تاريخ بررسي كنيم و از تعصب جاهلانه نسبت به آنها به پرهيزيم و بگذاريم حقايق علمي-تاريخي درباره آنها روشن شود. بايد حقايق را آنگونه كه هستند به پذيريم به آن طوري كه ما مي خواهيم و دوست داريم آنگونه باشند. علم ، تحقيق،دانايي

در همین زمینه[ویرایش]