سابقه تاریخی بلوچستان

از لاشار
پرش به ناوبری پرش به جستجو

عناوين


.سابقه تمدن انساني در بلوچستان

ادوار تمدني ما قبل تاريخ بلوچستان


  • بلوچستان پيش از اسلام
  • مادها
  • هخامنشيان
  • كيانيان
  • اسكندر مقدوني
  • ساسانيان
  • بلوچستان در قرون اسلامي
  • اعراب
  • ديلميان
  • غزنويان
  • خوارزمشاهيان
  • مغولان
  • ال مظفر
  • تيموريان
  • صفويان
  • افشاريه
  • قاجار
  • پهلوي


سابقه تمدن انساني در بلوچستان[ویرایش]

ظروف سفالي – كه از نظر تاريخي متعلق به دوره ي حجر اوليه است- وجود تمدن اوليه ي سرزمين بلوچستان را در برخي نقاط مانندبمپورثابت مي كند. در اين دوره وظيفه ي مخصوصي

به عهده ي زن بوده است. وي گذشته از آن كه نگهبان آتش بوده است وبه احتمال قوي سازنده ي نخستين ظروف سفالي بايد در كوه ها به جستجوي ريشه هاي خوردني نباتات يا جمع آوري ميوه

وحشي مي پرداخت.گياهان وفصل روييدن آن ها را مي شناخت.

نخستين كوشش وي در زمينه ي كشاورزي در زمين هاي رسوبي انجام گرفت ودر همان حال كه

مرد پيشرفت اندكي داشت زن با كشاورزي خود در دوره ي متاخر ابداعات بسياري نمود وهمين

امر شايد موجب شده بود در برخي از جوامع ي اوليه زن بر مرد برتري يابد.


ادوار تمدني ما قبل تاريخ بلوچستان[ویرایش]

آغاز اين دوره كه عهد دوم نام دارد به حدود 5000سال پيش از ميلاد مي رسد. اساس زندگي در

اين زمان مبتني است بر مستقر شدن در مراكزتجمعي كه آن ها را روستاهاي ما قبل تاريخ ناميده اند.

در اين دوره انسان موفق به ساخت خشت هاي رسي گرديد كه اگر چه ظريف نبود و شكل هندسي منظمي نداشت ولي شباهت زيادي به خشت هاي تمدن اوليه داشت.اين اختراع تحولي در وضع بناي

خانه ها وساختمان روستاها پديد آورد ومنتهي به ساخت نوعي آجر شد كه در نتيجه وضع ديوارها

منظم ترشد وقرمزي آجرها خود وسيله اي براي تزيين ساختمان ها گرديد.

مولفان كتاب"تاريخ پيشرفت علمي وفرهنگي بشر"مي نويسند:شايد اين استنباط درست باشد كه بلوچستان فن قالب زني آجرراچندي پيش از پادشاهي سومرفرا گرفته است وهمچنين احتمال مي رود

كه آن فن را از سومريان آموخته باشد.

جورج كامرون مي نويسد:تصويرگوسفند وگاو شاخ درازبر جدارسفالينه هاي رنگين كه درسراسر

نواحي ایران پيدا شده اند به چشم مي خورد.اين نوع ظرف كه برجسته ترين ياري انسان عصر مس به تمدن بشر است خلف بي واسطه ي سفالينه ي رنگين ايران در اوايل دوره ي سنگ- مس به شمار

مي رود. از اين قبيل ظروف در شوش(معروف به شوش يكم) ودر نهاوند وكرمانشاه و همچنين در

سیستان وبلوچستان درشرق ايران طي تحولاتي يافت شده است.

شادروان استاد اميرتوكل كامبوزيا در كتاب "بلوچستان وعلل خرابي آن" مي نويسد:"تعجب نخواهيد فرمود كه عصر مس كه پيدايش آن در ناحيه بين النهرين است به واسطه ي معادن موجوددر بلوچستان

بوده است.خواهيد فرمودچرا؟به دليل اينكه اگر در سراسربين النهرين دقت شود ناحيه اي يافت نميشود

كه معدن مس در آن باشد وحال آنكه عصرمس از بين النهرين پديد آمده است.اما درسراسربلوچستان

معادن تعطيل شده ي خيلي قديمي مس را مي توان يافت واين موضوع ثابت مي كند كه مس درتمام ناحيه ي اين منطقه از نصرت آبادگرفته تاچابهاردر هر نقطه استخراج مي شده است واز طريق دريا

براي سومرحمل گرديده است وبه شهرهايي ازقبيل بور(اور) و غيره برده مي شده است."

درحدود 3000سال پيش ازميلاد خط درميان مردم بين النهرين اختراع گرديد اما اين اختراع بدون شك از تصاوير روي سفال هاي داخل ايران بخصوص بلوچستان به مردم بين النهرين الهام شده است.

عهد مفرغ درايران به 2000 سال قبل ازميلاد بر مي گردد.بررسي هاي باستان شناسان در دره ي سند وغرب آن در بلوچستان نشان ويرانه هاي تعداد زيادي از قرارگاه هايي را كه متعلق به عصرمفرق پيشين هستند نشان مي دهد كه مي توان براي توصيف آن قرارگاه هاوويرانه ها مي توان ازواژه ي

شهراستفاده كرد


بلوچستان پيش از اسلام[ویرایش]

مادها

سرزمين بلوچستان در دوره ي ماد در زمان سلطنت آستاگ(ايشتوويگو)(549يا550تا584يا585ق.م)

يكي از ساتراپي هاي(استان) شرقي آن دولت بوده است وبه نام سرزمين پاريكانيان وحبشيان آسيايي از

آن ياد شده است.


هخامنشيان

با بررسي تاريخ باستان ايران معلوم مي شود كه بلوچستان در عهد پادشاهان هخامنشي جزء ساتراپي

چهاردهم آن دولت بوده است ووسعت سرزمين هخامنشي از سوي مشرق تا دره ي سند ادامه داشت.

در سال هاي 545-540 ق.م ايالات شرقي ايران از جمله بلوچستان به وسيله ي كورش بزرگ فتح

گرديد . از آن جا كه هميشه اقوام شكست خورده مجبوربودند عده معيني را در اختيار ارتش كورش

بگذارند از اين روي روزبه روز نيروي جنگي تقويت مي شد وتوسعه مي يافت.


كيانيان

بلوچستان در عهد باستاني جزء سرزمين دولت كياني بود. در زمان سلطنت كيخسرو قسمتي ازسپاه

اين پادشاه را بلوچ ها تشكيل مي دادند. آنان سپاهياني جنگاور ودلير بودند كه در ميدان نبرد هيچ گاه

پشت به دشمن نمي كردند.

فردوسي در شاهنامه به قوم بلوچ اشاره نموده است ومردان آن قوم را در سپاه كيخسرو ستوده است.


اسكندرمقدوني

درجنگي كه ميان سپاهيا مقدوني ولشكريان ايران روي داد سپاه ايران شكست خورد و ميترادات

(مهرداد) داماد داريوش سوم نيز به دست اسكندركشته شد. در جنگ ايسوس نيز پيروزي نصيب

دشمن گشت.

اسكندر درراه بازگشت از شرق به ايران دچار مشكلاتي شد. اسكندرسپاهيان بيمارواز كار افتاده

را به سركردگي كراتروس از راه رخج وسیستان به ايران فرستاد وخود نيز براي اطلاع ازناوگاني

كه به سوي خلیج فارس فرستاده بود ساحل دريا را گرفته واز راه بلوچستان عازم ايران شد.

اسكندر در اين سفر- كه شصت روز طول كشيد- با خطرها ومشكلات زيادي روبه روشد ويك چهارم

سپاهش دراثر گرما وگرسنگي وبي آبي وبيماري نابود شدند و افرادي كه باقي ماندند اسب ها وقاطرها

را مي كشتند و مي خوردند.

هنگام عقب نشيني اسكندراز هندوستان بيماري اسهال خوني در ميان سپاهيان بروز كرد وخوداونيزبه

اين بيماري مبتلا شد.

مورخ مخصوص اسكندرمي نويسد:هرگزاسكندررا آن گونه غمگين نديده بودم. هنگامي كه پيش قراول

لشكر ظفرمند اسكندر به سركردگي لئن ناتوس سردار معروف وارد خاك بلوچستان شد. دلاوران بلوچ

آماده ي جنگ گرديدندوبا قواي يوناني ومقدوني آن چنان مبارزه كردند كه سردار اسكندرتاب مقاومت

نياورد و لشكريانش تارو مار شدند.

سرانجام اسكندر پس از تحمل سختي هاي زياد به پورا يا پهره يا فهرج-ايرانشهر امروزي- رسيد وبه

شكرانه سلامت خود هفت شبانه روز جشن گرفت.

نئارخوس دريا سالار معروف اسكندركه در چند ناحيه با مردم بلوچ جنگيده بود مي نويسد:اسلحه ي

بلوچ هاعبارت بود از نيزه هايي كه شش زرع طول داشت و پيكان آن ها از آهن نبود بلكه ازچوبهاي

صلبي بود كه آن ها را به زور آتش از آهن محكم تر كرده بودند وبا همين نيزه ها بود كه بلوچ ها بسياري از دلاورن مقدوني را دريدند. تن آن ها هم مانند سرورويشان پوشيده از مو بود ولي آن چه

در اندام بلوچ ها غريب وتعجب آور بود ناخن هاي بلند آنان بود. مرد بلوچ با اندك فشاري ماهي را

با ناخن دو نيمه مي ساخت و شاخه هاي درخت را مي بريد. لباسشان منحصر به پوست حيوانات يا

پوست نهنگ بود.


ساسانيان

بلوچ در زمان سلطنت اردشير به سببي سر به شورش برداشتند. اردشير با آنان به نرمي رفتارنمود تا

بمرورآرام گرفتند. اردشير درگذشت وپسرش شاپور اول به سلطنت رسيد.

شاپوراز كوه هاي شرقي گذشت وقسمت اعظم آسياي مركزي را تحت نفوذ خود درآورد. شاپوراول دركتيبه ي كعبه ي زرتشت از حدود مرزهاي ايرانشهرياد كرده است:"من خدايگان ايرانشهراين شهرها را زير فرمان دارم : پارس وپارت وخوزستان وميشان ومرووهرات وكرمان وسكستان وهند و

تورستان ومكران پاراوان و..."

در زمان انوشيروان تعرض بلوچ ها به اقوام مجاور وتوليد هرج ومرج سبب شد كه انوشيروان بلوچها

را گوشمالي دهد واز تجاوزآنان جلو گيري كند.



بلوچستان در قرون اسلامي[ویرایش]

اعراب

درسال 24 ه . ق عمربن الخطاب " سهيل بن عدي" و "عبدالله بن عتبان" را براي تصرف بلوچستان وکرمان به آن منطقه اعزام داشت . بيشتر كرمانيان و بلوچ ها دادن جزيه را پذيرفتند و گروهي نيز

مسلمان شدند .

برتولد اشپولر در كتاب تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامي مي نويسد: قسمت زيادي از اهالي پس از تسلط اسلام بر نواحي آنان اسلام آوردنداز جمله در جندي شاپور و سمر قند و تيس و مكران و...

اسلام آوردند.

زمان خلافت علي (ع) حارث بن ُمَره عبدي به فرمان ايشان به مرز سند لشكر كشيد وآن جا را فتح كرد وغنيمت زيادي به دست آورد.

پس از حارث در زمان حكومت معاويه مُهَلب بن ابي صفره به حكومت مكران تعيين شد . پس از او

عبدالله بن سوارعبدي به حكومت بلوچستان وسند تعيين شد .

مورخان و جهانگردان وفاتحاني كه به ايران وبلوچستان آمده اند بلوچستان را سرزميني دور افتاده و خطرناك دانسته و ازمردم اين ناحيه هراس داشته اند. چنان كه سنان به سلمه بن المحبق هُذَلي حكمران

عرب كه مدت دو سال حكومت قسمتي ازايران را برعهده داشت وقتي به اوابلاغ مي شود كه ازطريق

بلوچستان به محل جديد حكومت خودعزيمت نمايد به صادر كننده ي دستورپاسخ مي دهد: توراه مكران

را به من نشان مي دهي وامر مي كني بدان سو حركت كنم ولي در ميان امر واجراي آن فرسنگ ها تفاوت است ومن هيچ گاه به اين سرزمين داخل نخواهم شد. زيرا تنها اسم آن مرا به لرزه در مي آورد.

لسترنج قوم بلوچ راچنين توصيف كرده است :"درآن زمان كويرمحلي بس خطرناك بود زيرا دستجات

مختلفي از قوم بلوچ نزديك مرزهاي كرمان جاي داشتند وآنها مردمي بدسيرت و بي رحم و سنگدل بودند. چهره هاي هول انگيزداشتند و شجاعت و چالاكي از صفات آنان بود. به هركس دست مي يافتند

همان گونه كه ماررا سر مي كوبند سر اورا با سنگ مي كوبيدند تا جان دهد ودرجواب شخص مقدسي كه سبب اين گونه كشتن را پرسيده است پاسخ داده اند: مي خواهيم شمشيرما بي جهت كند نشود."


ديلميان

مدتي بعد سليمان فرزند محمدبن الياس اميرخراسان را به طمع تصرف كرمان وبلوچستان تشويق نمود

از اين رو امير خراسان سپاهي همراه او كرد و سليمان هم به كرمان آمد و روساي طوايف بلوچ را وادار نمود تا با طوايف ديگر كه با عضدالدوله مخالفت مي كردند همگي به نافرماني او برخيزند. ر در ميان راه جيرفت وبم بين سليمان وافراد عضدالدوله جنگ درگرفت وسليمان ودو برادرزاده اش به نام هاي بكر وحسين وتعداد زيادي از سرداران خراساني به قتل رسيدند. اما قبيله منوجاني وسايراقوام

بلوچ ازجمله ابوسعيدبلوچ وفرزندانش و ديگر روساي آنان از مخالفت با عضدالدوله برنداشتند.

عضدالدوله عابدين علي را براي ياري سپاهش فرستاد. در ماه صفر 360 ه. ق درجيرفت ميان دوسپاه

جنگي رخ داد كه در اين نبرد قبايل نافرمان شكست خوردند وحدود 5000 تن از آنان كشته شدند.

عابدين علي براي اينكه آنان را به كلي قلع وقمع كند تا جزيره هرمزپيشروي كرد وآن جارا به تصرف

خود درآورد وبندر تيس وهمچنين مكران را تسخيركرد وگوشمالي سختي به بلوچ ها داد وتا سال372 ه. ق كه عضدالدوله درگذشت كرمان وبلوچستان در تصرف او بود.


غزنويان

سلطان محمود غزنوي پس از دستگيري خلف بن احمد صفاري فرمانرواي سیستان اميري را براي سركوبي بلوچ ها كه نسبت به او جسارت كرده بودند مامور كرد . هنگام حركت قشون سلطان محمود

امير را به خلوت خواست واظهارداشت كه ازناحيه كوهستاني نمي توان وارد بلوچستان شد زيرا ميان

راه كرمان وبلوچستان تنگه اي وجود دارد كه به دليل تسلط بلوچ ها برآن تنگه وموضع گيري دقيق آنان شكست ما قطعي است. ازاين روبايد به حيله متوسل شد ويك شيشه زهربه اميرداد وگفت: هنگامي

كه به اصفهان رسيديد ده خروار سيب ممتازاصفهاني بخريد وآن ها را به زهر آلوده نماييد وبر ده شتر

بار كنيد وشتران را درميان شتران بازرگانان كه همراه شما خواهند بود تعبيه نماييد.

اميرپيش از ورود به تنگه شتران حامل بار سيب زهرآلود را همراه عده اي سرباز جلوتر فرستاد. بلوچ ها سربازان را گرفتند وسيب ها را خوردند. فرداي آن روزقواي سلطان محمود ازروي جنازه ي

بلوچ هاي مسموم عبور كردند.

پس از مرگ معدان والي مكران ميان پسرانش عيسي وبوالعسكر براي حكومت مكران اختلاف افتاد و كار به جنگ كشيد. مردم در اين زد وخورد از عيسي حمايت كردند سرانجام بوالعسكر شكست خورد

و به سیستان گريخت و از آن جا به نزد سلطان محمود رفت. محمود او را پذيرفت وقول داد كه وي را

كمك كند اما در 23 ربيع الثاني سال 421 ه. ق در غزنه درگذشت .

سلطان مسعود در سال 422 ه. ق به سوي غزنه رفت وحاجب جامه داررا با لشكري به مكران فرستاد

چون خبرآمدن قواي مذكوررا شنيددوهزارتن كيجي(شهري در بلوچستان) ريگي ومكراني وشش هزار

تن سواره نظام گردآورد و جنگ حاجب فرستاد. در اين نبرد بلوچ ها شكست خوردند ومتواري شدند.

عيسي نيز هنگام فرار توسط لشكريان مسعود دستگير شد و به قتل رسيد. در اين نبرد گروه زيادي

از لشكريان بلوچ كشته شدند و قواي مسعود سه شبانه روز شهرتيس وپيرامون آن را غارت كردند.


خوارزمشاهيان

بنا به روايات تاريخي بلوچستان اززمان درگذشت طغرل شاه سلجوقي تا حدود 45 سال بعد ازتحت سلطه كرمان بطوركلي خارج شد و برهر ناحيه اي حكمران مستقلي به حكومت پرداخت. تا اين كه در

سال607 ه. ق به فرمان سلطان محمد خوارزمشاه ملك شجاع الدين زوزن به حكومت كرمان منصوب

شد. او به بلوچستان لشكركشيد وبمپور را تسخيركرد وبه جيرفت برگشت. دوباره عازم بلوچستان شد

وكيج وبندرتيس وتوابع آن را تصرف كرد وبراي اداره ي اين نواحي واليان جديدي تعيين نمود.

پس از ملك شجاع الدين پسرش ملك اختيارالدين به دستور سلطان محمد خوارزمشاه به امارت كرمان

وبلوچستان منصوب شد. در اين زمان فتنه مغول به اوج خود رسيد وسلطان محمد به گرگان رفت ودر

جزيره آبسكون وفات يافت.


مغولان

درحدود سال 650 ه. ق به سبب ظلم مغولان گروهي از بلوچ ها به رهبري ميرچاكررند وميرسهراب

دودايي به بلوچستان شرقي وحدود پنجاب مهاجرت مي كنند. نواحي وشهرهايي مانند ديره غازي خان

اسماعيل وفتح خان كه پيرامون رود سند قرار دارند منسوب به پسران ميرسهرابند.

ماركوپولو مي نويسد: كسماكوران ايالتي است كه شاهي برآن حكومت مي كند. مردم آن با زبان خاص

خود گفت وگو مي كنند. بيشترمردم آن مسلمانند هرچند بت پرستان هم درآن جا زندگي مي كنند. مردم

اين ايالت ازراه تجارت و صنعت زندگي مي كنند. گندم و برنج زياد دارند وخوراك آن ها برنج وشيرو

گوشت است. تجار بسياري ازطريق سفر مي كنند درآن جا لنگر مي اندازند. كالاهاي بسياري نيزازراه

زميني از اين جا صادر مي شود.


آل مظفر

امير مظفر سرسلسله اين دودمان ازنوادگان غياث الدين خراساني بود كه در دربارايلخانان وارد خدمت

شد و به حكومت ميبد تا نزديكي اصفهان انتخاب گرديد. پس ازفوت اوپسرش مبارزالدين محمد جانشين

وي شد وسلطان ابوسعيد حكومت يزد را نيز به او سپرد.

در سال749 ه. ق اميرمبارزالدين پسرخود شاه شجاع را براي سركوبي افغانان وكرمانيان فرستاد. او آنان را سركوب كرد و كرمان وبلوچستان را نيز فتح نمود.


تيموريان

تيمورلنگ در سال795 ه. ق اميرزاده پيرمحمد را به حكومت فارس وامير ايدكوبرلاس را به حكومت

كرمان فرستاد. پيرمحمد اميرجلال الدين حميد را به معاونت اميرايدكو منصوب و اورا مامور تصرف بلوچستان كرد.وي به‌ آنجا لشكركشيد اما نتوانست بلوچستان را تصرف كند ومجبور شد به فارس نزد

اميرزاده پيرمحمد برگردد.

اميرايدكو از كرمان به سوي بلوچستان رفت وكيج ومكران را مورد تاخت وتاز قرار داد. بدين ترتيب

هرطايفه اي به سمتي گريخته وهرجا كه والي آن از لشكريان تيمور اطاعت نكردند غارت شدند.


صفويان

در زمان شاه اسماعيل دن آلفونو بندر گواتررا تصرف كرد. حكومت صفوي كه از لحاظ قدرت دريايي

قادر به مقابله به پرتغالي ها نبود با آن دولت قراردادي منعقد نمود.

پس از شاه اسماعيل شاه تهماسب به سلطنت رسيد. مقارن اواخر دوره ي شاه تهماسب نواحي مكران و

كيج به تصرف قزلباش ها درآمد. تا سال 908 ه. ق حكومت بلوچستان در دست جانشين هاي ابونصر

حسن بيگ بايندري بود تا اين كه درزمستان همان سال ابوالفتح بيگ بايندرآخرين اميرآن سلسله هنگام

شكاراز قله ي كوهي در فيروزآباد سقوط كرد و درگذشت و رياست سلسله آق قويونلو دربلوچستان و

كرمان و... پايان يافت .

در زمان شاه عباس بزرگ گنجعلي خان كه مرد نيكوكاري ودانايي بود با اختياراتكامل به حكومت كرمان منصوب شد. وي درسال 1022 ه. ق براي تصرف بلوچستان از طريق جيرفت به آن جا حمله

كرد. در اين زمان ملك شمس الدين از جانشين هاي ملك دينار بر بلوچستان حكومت مي كرد و مركز

فرمانروايي وي بمپور بود.ملك شمس الدين به تجهيز قوا پرداخت واز ساير نواحي بلوچستان سپاهي

گردآورد ودراطراف بمپور با سپاه گنجعلي خان به جنگ پرداخت. دراين نبرد ملك شمس الدين مغلوب

شد وبه قلعه بمپور پناهنده شد.

گنجعلي خان قلعه را درمحاصره گرفت وپناهندگان پس ازدوماه مقاومت تسليم ودستگيرشدند. گنجعلي

خان ملك شمس الدين را نزد شاه عباس فرستاد وحكومت بلوچستان را به ملك ميرزا سپرد.

دراواخر حكومت صفويه شخصي كه خود را سلطان محمود ميرزا بزرگترين فرزند شاه سلطان حسين

مي دانست مدتي براراضي ساحلي ميان بندرعباس وحدود شمال مكران رياست مي كرد. يكي ديگراز

مدعيان سلطنت مردي كه خود را محمدميرزا مي دانست وادعاي برادري باشاه سلطان حسين راداشت

دربلوچستان دست به شورش زد.


افشاريه

نادر شاه پيرمحمد خان بيگلربيگي را با دوازده هزارتن سپاهي براي تصرف بلوچستان فرستاد. پيرمحمد خان عازم فارس شد وازآن جا به بندرعباس رفت. مرتضي قلي خان حاكم بندر عباس ضمن

استقبال ازقواي دولتي اظهارداشت: اميرمحبت خان واميرامتيازخان پسران عبدالله خان بلوچ هر روز

درتدارك سپاه هستند و با حدود 3000 تن بلوچ به اين نواحي حمله ور شدند تعداد زيادي را كشتند و

عده اي را اسير كردند.

پيرمحمد خان اردو را به خانجان سپرد و خودش با 1200 نفر سپاهي به سوي اردوي امير محبت خان

عزيمت كرد. وي پس از طي مسافتي به اميرمحبت خان رسيد وجنگي ميان آنان درگرفت كه قواي بلوچ

در اين نبرد مغلوب شدند و بيشترآنان به قتل رسيدند.پيرمحمد به تعقيب فراريان پرداخت وشب را درچند

كيلومتري محبت خان اطراق كرد وصبح روز بعد عازم نبرد شد. اين بار نيز بلوچ ها شكست خوردند و

متواري گرديدند. سرانجام پيرمحمد خان قلعه ي شميل ميناب را محاصره كرد. محبت خان كه قلعه رادر

محاصره ي نيروهاي نادر شاه ديد به سوي قلعه ي قلات نزد برادر خود الياس خان رفت. سپس افراد

ساكن در قلعه بيرون آمدند وخود را تسليم سردار پيرمحمد خان كردند. پيرمحمد خان همه ي بزرگان و

كدخدايان بلوچ را مورد عفو قرار داد و به كلام الله مجيد سوگند ياد كرد كه به ساكنان آن ناحيه خسارتي

وارد نسازد.

نادرشاه كه از پيرمحمدخان خبري نداشت و تصرف كامل بلوچستان به تاخير افتاده بود سپاهي را به بلوچستان اعزام كرد تا به اتفاق پيرمحمدخان به گوشمالي بلوچ ها وتسخير آن نواحي اقدام نمايند.

سپاه اعزامي در حوالي شورابك با جمع كثيري از اقوام بلوچ وافغان به چنگ پرداختند. در اين نبرد سردار بلوچ ها كشته شد. چون بلوچ ها سردار خود را از دست داده بودند و خودشان نيز خسته شده بودند به وحشت افتادند ومتواري گرديدند.

نادرشاه در اوايل سال 1150 ه. ق كه به منظور تسخير هندوستان عازم آن كشور شده بود به اميرمحبت

خان حاكم بلوچستان پيغام فرستاد كه با عده اي جمازسوارمجهز و جنگاور درسند به او بپيوند. حاكم نيز

دستور نادرشاه را پذيرفت.

نارشاه پس از فتح سند اميرمحبت خان را به لقب "خاني" مفتخر نمود و به بلوچستان فرستاد. فرزندان و

نبيره هاي امير محبت خان پس از او سال ها حاكم قصرقند بمپور ونيكشهر بودند.

هنگام عقب نشيني نادر به حدود كركوك شورش بيشتر ايالات را فرا گرفت. بلوچ ها نيز از فرستادن

سرباز وخراج به دربار نادر خودداري كردند وعده اي از سربازان دولت مركزي را كه عليه آن ها به

بلوچستان فرستاده شده بودند شكست دادند.


قاجاريه

حبيب الله خان شاهسون فرمانده ي توپخانه به بلوچستان لشكركشيد و قلعه ي بمپوررا تصرف كرد و

تعدادي از زنان بلوچ را اسيركرد مجروحان را كشت وعده اي را نيز به نزديكان و سربازان خود بخشيد. سپاهيان هنگام مراجعت از بلوچستان اسيران را فروختند وبدين ترتيب گروهي از مردان آزاده وسخت كوش ودختران و زنان نجيب وزحمت كش بلوچ درآذربايجان واراك وزنجان وفارس ويزد به

بردگي درآمدند.

ناصرالدين شاه در سال 1268 ه. ق محمدحسن خان سردارايرواني را به حكومت كرمان وبلوچستان تعيين كرد. سردارايرواني به بهانه ي اينكه نزديك راه طبس عده اي بلوچ هفت تن از تجار را كشته ومعادل هفت هزار تومان اموال ايشان را ربوده اند پسرخود عبدالله خان را كه سمت ميرپنجي داشت به سرپرستي عده اي به بلوچستان فرستاد. دين محمدخان با بزرگان بلوچ از وي استقبال كردند اما او به آنان اعتنا نكرد وبه قصرقند رفت. مردم ازقواي دولتي وحشت كردند وبه كوهها پناه بردند. امام

علي خان سرهنگ به دستورعبدالله خان هرچه غله وحبوبات درآن جا بود غارت كرد. آنگاه نصرالله خان وقاسم آقاي ياور را مامورتصرف ساير قلاع بلوچستان كرد.

درسال 1270 ه. ق سردارايرواني بارديگرموسي خان قاجار را به سركوبي مردم بلوچستان فرستاد.

وي قلعه دزك وچند قلعه ديگر را تصرف كرد. در قلعه ي سرابستان درگيري شديدي درگرفت. درآن

جنگ سي تن از بلوچ ها كشته شدند. موسي خان سرهاي كشته ها را به كرمان فرستاد.

سال بعد گل محمدخان بلوچ طغيان كرد و به قلعه ايرندگان پناه برد. محمدحسن خان نصرالله خان ياور

را براي تصرف قلعه ايرندگان مامور كرد. اين بار نيز با قتل چهارده تن از بلوچ ها قلعه به تصرف قواي دولتي درآمد.

درسال1315 ه. ق حاج غلامرضاخان شهاب الملك به حكومت كرمان وبلوچستان تعيين شد. پيش از او

بلوچستان ناآرام بود. وي در آخرماه رمضان سال1315 ه. ق با گروهي سواروپياده به بلوچستان رفت

وپس از برقراري امنيت به كرمان برگشت. او دراواخر صفرسال1317 ه. ق ازحكومت معزول شد و

به جاي وي ميرزاحسنعلي خان گروسي انتخاب گرديد.

پهلوي

دراواخر دوره قاجاريه براثر سوء تدبيرورفتارغيرانساني برخي از حكام وقت دراخذ ماليات وغيره مجدداً نفوذ واستيلاي دولت كاهش يافت وبتدريج كار به جايي رسيد كه دخالت ماموران دولتي به كل

از خاك بلوچستان قطع شد و دولت براي اخذ ماليات بلوچستان به خان هاي با نفوذ محل موسل شد.

سرداران و خان هاي مزبور نيزاز ضعف دولت مركزي استفاده مي كردند و به جاي اين كه براي دولت كار كنند،پايه استقلال خود را مستحكم مي نمودند وپس ازچندي هرناحيه ازبلوچستان تحت نفوذ

يكي ازرؤساي طوايف بلوچ درآمد.

درسال 1332 ه. ق درغياب سعيدخان بليده اي،رئيس طايفه بليده اي، به بمپور وارد شد وتمام اراضي

آن جا را تصرف كرد. دراين تاريخ جنگ جهاني اول آغاز شد وبلوچستان را نيز دربرگرفت وسبب

يك سلسله انقلاب هايي در بلوچستان شد.

از آنجايي كه اين انقلاب ها برخلاف مصالح وسياست هاي استعماري دولت انگليس بود،آنها دولت را

مجبور به انجام يك رشته عمليات نظامي در بلوچستان كردند. از اين رو در منطقه سرحد عمليات عليه

عشايردامني(طوايف گمشادزهي وياراحمدرهي)شروع شد وازسوي ديگر هياتي انگليسي به رياست

ماژور كيز به منظور مذاكره با سرداربهرام خان باركزايي به ايران آمد. اين هيات ظاهراً موفق شد كه

بهرام خان،حكمران ایرانشهر وبمپور،را وادار به اطاعت ازدولت مركزي ايران نمايد. با اين توافق تا

اندازه اي بلوچستان آرامش يافت.

درهمين زمان حسين خان فرزند سعيدخان،به نیکشهر حمله كرد واملاك پدري خود را كه اسلام خان بليده اي تصاحب كرده بود،متصرف شد واسلام خان نيز درزدوخورد سال1296 ه. ش به قتل رسيد.

ازآن پس سرداربهرام خان باركزايي مورد توجه واحترام عموم رؤساي بلوچ قرار گرفت وعنواني

پيدا كرد و حكومت تمام نواحي بلوچستان را به دست آورد.

سرداربهرام خان درسال1299 ه. ش درگذشت و دوباره سرداران بلوچ زد وخورد با يكديگر را آغاز

كردند وازهرناحيه اي شورشي برخاست. پس ازفوت سرداربهرام خان، سرنوشت بلوچستان ومردم آن

به دست سرداراميردوست محمدخان باركزايي،برادرزاده ي بهرام خان،افتاد. وي درقسمت اعظمي از

بلوچستان نفوذ خود را گسترش داد.

سردار امير دوستمحمد خان،تا اواخر سال 1307 ش. 1928 م. بر ايالت بلوچستان حكمراني كرد و از محل درآمد اراضي خالصه دولت ،ضمن آباد كردن  نواحي مختلف، دويست تن غلام ويژه مسلح استخدام نمود و اسلحه زيادي نيز تهيه كرد .

ناحيه سراوان را كه داراي آب وآبادي و نخيلات بسيار بود قلعه هاي محكمي نيزداشت ،به پدرش ،علي محمد خان، و برادر خود انوشيروان خان ،واگذار كرد و در هر يك از قلعه ها تفنگ چياني گمارد كه حفاظت آن منطقه را بر عهده داشتند.

سردار امير دوستمحمد خان باركزايي،در نظر داشت روشي در پيش گيرد كه دولت مركزي تا حدودي از دخالت مستقيم در امور بلوچستان خود داري كند و از آنجا كه در اين هنگام دولت مركزي نفوذ خود را در سر تا سر كشور گسترش داده بود،نمي توانست از سرزمين بلوچستان صرف نظر نمايد و همانند گذشته آن منطقه را به حال ملوك الطوايفي باقي گذارد.

بديهي است ادامه اين وضع براي دولت قابل تحمل نبود،از اين رو مسئولان ارتش در تاريخ 29 شهريور ماه سال 1306 ش./1927م.گزارش جامعي درباره بلوچستان و تقاضاي لشكر كشي به اين منطقه را به رضا شاه تسليم نمودند. پيشنهاد مزبور تصويب شد،ولي اجراي اين عمليات به سال بعد موكول گرديد.

در اوايل تابستان سال 1307ش./1928م.تيپ سیستان به خاش رفت و در آنجا مستقر گرديد.

در تاريخ پانزدهم مرداد ماه همان سال، يك ستون توپخانه صحرايي به فرماندهي ارسلان ميرزا شمس، از مشهد به بلوچستان اعزام گرديد.

در اين هنگام،سردار امير دوست محمد خان باركزايي به مركز احضار شد،ولي از اين دستور اطاعت ننمود و از سوي دولت مركزي از حكومت بلوچستان عزل گرديد و مراتب به ساير سرداران بلوچ ابلاغ گرديد. سردار امير دوستمحمد خان با قواي دولتي به جنگ پرداخت و سرانجام پس از زد و خوردهاي پي درپي، از نيروهاي دولتي شكست خورد و در بهمن ماه سال 1307ش.تسليم شد و به تهران اعزام گرديد.

امير دوست محمد خان را روز هفده فروردين سال 1308 ش.نزد رضا شاه بردند،وي شرحي درباره عقب افتادگي بلوچستان بيان نمود و اضافه كرد كه عدم توجه به بلوچستان موجب پاره اي حوادث شده است كه اميد است مورد عفو قرار گيرد.

رضا شاه،دستور داد كه امير در تهران اقامت كند و يك نفر از سوي شهرباني وي را زير نظر قرار دهد و همراه او باشد ،مشروط بر اين كه هر گز از تهران خارج نشود وماهيانه مبلغ سيصد تومان حقوقبه وي پرداخت گردد.چند ماهي بدين ترتيب سپري شد.امير دوست محمد خان در مراسم سلام هاي رسمي نيز شركت مي كرد.

وي در تاريخ 19/8/1308 ش. به اتفاق شكر محمد ،نوكر خود،وسرپاسبان شهرباني براي شكار به سوي ورامين حركت كرد.در ورامين شكر محمد سرپاسبان محمد علي خان را به قتل رساند وبعد با اتومبيل از بيراهه و از طريق سمنان و كوير به طرف بلوچستان حركت كردند. اتومبيل آنان در بين راه خراب شد و سر انجام در دي ماه همان سال در نزديكي سمنان دستگير وبه تهران اعزام شدند.پس از ورود به تهران امير دوست محمد خان را به حضور شاه بردند،رضا شاه از وي سئوال كرد كه اين چه كاري بود كه كردي؟ امير فقط در پاسخ گفت:تقدير چنين بود.

سرانجام سردار امير دوست محمد خان باركزايي در دادرسي ارتش به اعدام محكوم شد ودر تاريخ26 دي سال 1308 ش.حكم درباه نامبرده اجرا گرديد.

از زمان دستگيري امير دوست محمد خان،در نقاط مختلف بلوچستان ،پادگان نظامي مستقر شد و چنانچه اغتشاشي ايجاد مي شد ،بلا فاصله سركوب مي گرديد.

در سال1310ش. سردار جمعه خان اسماعيل زايي ،رئيس طايفه اسماعيل زايي، سر به شورش بر داشت،اما از سوي دولت، مجازات گرديدو به همراه طايفه اش به شيراز تبعيد شدو مدتي طولاني در آن استان تحت نظر بود.

در ناحيه كوهك كه سرداران و خان ها ياغي شده بودند،مورد حمله قواي نظامي قرار گرفتند واز سوي سر تيپ البرز ،فرمانده تيپ وقت ، حكم اعدام گروهي از بلوچ ها صادر شد. اين عمل نا جوانمردانه وحشت ونفرتي در دل بلوچ ها ايجاد كرد كه هنوز هم بدان مثال مي زنند.